تبليغاتX
آقا طالبی

آقا طالبی

بچه هاي قدیمای دبيرستان علامه حلي اراك ( سمپاد اراك )

تنها...

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.


من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،


در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.


من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد. 

او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.


اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.

همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز


ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.


روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،...


هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد. 

تنها رفیق تنهایی هام...

 

در گذر گاه زمان

خیمه شب بازی دهر٬با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

عشق ها میمیرند

رنگ ها رنگ دگر میگیرند

وفقط خاطره هاست٬که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده به جا می ماند 

 

واقعن چی میشه که ما آدما بعضی وقتا میشه که یکی رو تا سر حد مرگ دوس داریم اما نمیدونم چی میشه که نمیتونیم یا نمیخوایم که حتی یه بار اینو بش بگیم...

بش بگیم که دوسش داریم...

عاشقا.... باحالا..... مهربونا....

بیایم این غرورا رو زیر پا بذاریم و مثه آدم به طرفمون بگیم دوسش داریم دیگه...

اااااااااااااااااه....

اصن حالا که اینجوری شد فحش میذاریم هر کی تا پس فردا نره به عشقش بگه که دوسش داره.... 

هی آدمو عصبانی میکنید... اه...

برید دیگه بابا....

نه ولی واقعن مثه آدمیزاد بیایم اطرافیانمونو دوس بداریم...

خوب؟ باشه؟ ایییییییییییییییییییول...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/11ساعت 0:0  توسط ابوذر  | 

انتخاب....

سلام...

این دفعه یه داستان قدیمی رو میخوام براتون تعریف کنم که همیشه مامان بزرگم وقتی بچه بودم برام می گفت...

البته یه چیزایی اضافه و کم شده ولی کلیتش همونه....

خواهشن ایندفعه یه خورده هم سر موضوعش که خیلی باحاله بحث کنیم....

باشه...؟؟؟

 

 

 زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمردرا با ریش های بلند جلوی در دید.

 به آنها گفت:" من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید،

بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم."


انها پرسیدند:"آیا شوهرتان خانه است؟"


زن گفت:"نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته."

 
آنها گفتند:"پس ما نمی توانیم وارد شویم."


عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

 
شوهرش به او گفت:"برو و به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمایید داخل."


زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند:

"ما با هم داخل خانه نمی شویم."


زن با تعجب پرسید:

"چرا!؟"یکی از پیرمرد ها به دیگری اشاره کرد و گفت:

 

" نام او ثروت است."و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:

 

" نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید

 

 که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم."


زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد.

 شوهر گفت:"چه خوب،ثروت را دعوت می کنیم تا خانه مان

 پر از ثروت شود!"ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:

" چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ "


عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:

" بگذاریدعشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود."

 
مرد و زن  هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:

"کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست."


عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند.

 زن با تعجب پرسید:"شما دیگر چرا می آیید؟"


پیرمرد ها با هم گفتند:

" اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید بقیه نمی آمدند

 ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!"

 

 یه داستان کوتاه دیگه هم از پائولو کوئیلو مینویسم که خیلی دوسش دارم....

 

 

 

شاگردي که شيفته ي استادش بود تصميم گرفت تمام حرکات و

 سکنات استادش را زير نظر بگيرد .فکر مي کرد اگر کارهاي

او را بکند فرزانگي او را هم به دست خواهد آورد.

 
استاد فقط لباس سفيد مي پوشيد شاگرد هم فقط لباس سفيد پوشيد ،

استاد گياهخوار بود شاگرد هم خوردن گوشت را کنار گذاشت و فقط گياه خورد .

استاد بسيار رياضت مي کشيد شاگرد تصميم گرفت رياضت بکشد و روي بستري از کاه خوابيد .


مدتي گذشت . استاد متوجه تغيير رفتار شاگردش شد .

رفت تا ببيند چه خبر است .شاگرد گفت :

دارم مراحل تشرف را مي گذرانم .سفيدي لباسم نشانه ي سادگي و جستجو است .

گياهخواري جسمم را پاک مي کند . رياضت موجب مي شود که فقط به روحانيت فکر کنم .

استاد خنديد و او را به دشتي برد که اسبي از آن مي گذشت .

 بعد گفت : « تمام اين مدت فقط به بيرون نگاه کرده اي در

حالي که اين کمترين اهميت را دارد . آن حيوان را آنجا مي بيني ؟

او هم موي سفيد ، فقط گياه مي خورد و در اسطبلي روي کاه مي خوابد .

 فکر مي کني قديس است يا روزي استادي واقعي خواهد شد ؟

 

از کتاب : پدران ، فرزندان ، نوه ها اثر : پائولو کوئيلو

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/04ساعت 13:37  توسط ابوذر  | 

خر ما از كرگي دم نداشت !

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد). دُم از جاي كنده آمد.

فغان از صاحب خر برخاست كه ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به كوچه ي دويد، بن بست يافت.

خود را به خانه اي درافكند.

زني آن جا كنار حوض خانه چيزي مي شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد،
بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد.


مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه ايي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت.

جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايه ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد،
چنان كه بيمار در حاي بمُرد. پدر مُرده نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست!

 

مَرد، هم چنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افكند.
پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!



مردگريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانه قاضي افكند كه ”دخيلم!“. قاضي در آن ساعت با
زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چاره رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از
حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند.

نخست از يهودي پرسيد.


گفت: اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب مي كنم.

قاضي گفت: دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا
بتوان از او يك چشم بركند!

و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد!

 


جوانِ پدر مرده را پيش خواند .

گفت : اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده ام.


قاضي گفت : پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرود آيي، چنان كه يك نيمه جانش را بستاني!

و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديه سي دينار جريمه شكايت بي مورد محكوم كرد!


چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت:


قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي مي توان آن زن را به حلال
در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!


مردك فغان برآورد و با قاضي جدال مي كرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد.

قاضي آواز داد : هي! بايست كه اكنون نوبت توست!

صاحب خر هم چنان كه مي دويد فرياد كرد:

مرا شكايتي نيست. به دنبال آوردن مرداني مي روم كه شهادت دهند خر مرا از كرگي دُم نبوده است

 

از "كتاب كوچه" ، اثر احمد شاملو

--------------------------------------------------------------------

اين مطلب از بيخ كپيه . هويجوري خواستم يه آپي از خودم ول داده باشم .

پ.ن. من هنو انتخاب رشته نكردم شما چطور ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/05/24ساعت 13:5  توسط SODIOM  | 

غول چراغ جادو...

داستان یکی مثل من و شما با غول چراغ جادو....

غول-سلام 5 دقیقه فرصت داری تا آرزو کنی و من اون آرزوت رو برآورده کنم!

من-بیشین بینیم بابا ما خودمون ذغال فروشیم... برو یکی دیگه رو سیاه کن...

غول-خوب ضرر که نداره.... یه آرزو کن

من-بله.....وقتی بهم خندیدی چی؟؟؟

غول-آرزوت خنده داره؟؟؟

من-معلومه که نه!

غول-چرا به چیزی که خنده نداره بخندم؟

من-هااااااااااان

غول-هان و درد

من-خب که چی؟

غول-میگم آرزو کن؟نکنه تا حالا به این فکر نکردی که میخوای به چی برسی؟

من-کی میگه؟من همه عمرم رو با هدف گذروندم؟از دور و بریا بپرس؛ همه میگن من آدم با پشتکاری هستم!

غول-من به دور و بریات چی کار دارم؟ آرزو لطفا؟

من-خوب...........چیزه دیگه...........اووووووووووووم.......چه آرزویی میتونم بکنم....... هر چی بخوام بهم میدی؟؟؟

غول-بله.....البته من فقط یه آرزو رو برآورده میکنم....و آرزوت هم باید چیزای قابل درک باشه....یعنی کسی تو این دنیا باشه که به اون رسیده باشه....مثلا نمیتونی بگی بهشت....

من-خوب....

غول-خوب نداره.... آرزو لطفا؟من وقت زیادی ندارم...

من-اوووووووم.....پرادو...

غول-همین... برآوردش کنم....

من- نه....... همسر خوب.....

غول-خوب برآوردش کنم.....

من-نه ثروت.....

غول-مطمئنی....

من-نه والا....

غول-تو که گفتی یه عمره داری بهش فکر میکنی.....!

من-خب فکر که میکردم!ولی خیلی اونجوری نبود که بگم مثلا حتما باید به این برسم...!

غول- خوب شما به آرزویی که نمیدونی چیه چه جوری میخوای برسی؟

من- خوب چه میدونستم یه روز غول چراغ جادو میاد سراغم!!!!

غول- اصلا من هیچی.... سوال من اینه شما به آرزویی که نمیدونی چیه و هدفی که هنوز کاملا مشخص نیست چه جوری میخوای برسی؟چه جوری میخوای بابت عمر و جوونی که میذاری وسط به هدفت برسی؟

من- خوب یه خورده سنم که بیشتر شد هدفم معین تر میشه!

غول- نه جانم نمیشه!

من- میشه! من خودم رو خوب میشناسم!

غول- شما آرزوتو هم خوب میدونستی!فرض میگیریم که میشه مثلا 20 سال دیگه! بعد اگه فهمیدی برای رسیدن به این هدف دیگه دیر شده و باید زودتر دست به کار میشدی چی؟

من-هاااااااااااااااااان؟؟؟

غول-هان و زهرمار

من- خوب آرزومو یادم اومد...... میخوام به شهرت برسم

غول- فقط شهرت؟ کافیه؟

من-نه......... به علم میخوام برسم.........

غول- خوب پس برآوردش کنم

من-نه.....

غول- حالت خوبه؟؟؟؟

من- نه ...... یعنی خیلی خوب بود ولی تو نذاشتی؟؟؟

غول- مگه حرف بدی زدم.... این که بخوام یه آرزوت رو برآورده کنم حالتو بد میکنه؟ پس خداحافظ!!

من- نه خوب..... باش حالا

غول- آرزووووووووووو لطفا؟

من-آهان میخوام به خوشبختی برسم؟

غول- خوب خوشبختی یعنی چی؟؟؟چی بهت بدم تا خوشبخت بشی؟

من- هااااااااااااااااااان

غول- هان و درد بی درمون

من- خوب شاد باشم

غول- مگه نیستس؟

من- بیشتر از این میخوام شاد باشم!

غول- خوب بیشتر شاد باش! کسی یا چیزی جلوی شادیتو گرفته؟

من- آره!

غول-بگو تا از سر راهت برش دارم!

من- خوب اگه برش داری باید قید خیلی چیزای دیگه رو بزنم!

غول- پس میتونی بیشتر از این شاد باشی و خودت نمیخوای!پس بیشتر تلاش کن....!دیگه؟

من- دیگه اینکه بی غم باشم!

غول- خوب باش! دلیل غم داشتنت چیه؟

من- هیچی!

غول- تو به خاطر هیچی غم داری؟

من- هیچی که نه!من وقتی یه مشکل میاد سراغم فکر میکنم دنیا رو سرم خراب شده و وقتی حل میشه میبینم اونی که من فکر میکردم مشکل بود از آسون هم آسون تر بود!

غول- خوب پس فکرتو عوض کن!

من- هاااااااااان همینه! تو میتونی عوضش کنی؟

غول- چی؟ فکرتو؟

من- آره دیگه؟

غول- فکرتو نه؟ ولی اگه میخوای خودتو میتونم بذارم جای یکی دیگه؟

من- مثلا کی؟

غول- هر کی که بگی! فقط باید زنده باشه! ایرانی و خارجیش هم فرق نمیکنه! از همین الان میتونی به جای اون زندگی کنی!

من- اووووووووووم...... نه نمیخوام..........میخوام جای خودم باشم...

غول- من دیگه موندم والا! آرزوتو نگفتیا..... 5 دقیقت داره تموم میشه!

من- خوب وایسا هولم نکن!...... پرادو که میشه بهش رسید.... همسر خوبم که خودم گیر میارم!..... بذار یه آرزویی بگم که مطمئنم بهش نمیرسم؛ آخه چیزی نیست که بخوام و نتونم بهش برسم! خوب ناچارا بریم سراغ همون خوشبختی!

غول- خوب چی لازم داری واسه خوشبخت شدن؟

من- ثروت زیاد!

غول- خوب بهت بدم ولی دیگه تضمینی نمیکنم که اگه پولت زیاد شد غمت کم بشه! من پول زیاد تا حالا به خیلی ها دادم که هیجانات زیادی نذاشته خیلی بعد از پولدار شدن یکباره زنده بمونند!

من- ااااااااااااااااااااااااااااااه............ خوب چی کار کنم.....

غول- آرزووووووووووووووووو کن!

من- خوب یه خورده بهم کمک کن!

غول- چه کمکی مثلا!

من- قبلیا چی خواستند ازت؟

غول- اینو بعد از اینکه آرزو کردی میتونم بهت بگم! شما بگو واسه خوشبختی چی میخوای؟

من- خوب سلامتی هم مهمه!

غول- مریضی مگه؟

من- نه؟

غول- خوب تو بگو به یه آدم سالم چه جوری سلامتی بدم؟

من- نذار کسی سلامتیم رو ازم بگیره!

غول- چی کارش کنم؟

من- چیو؟

غول- اونی که میخواد سلامتی رو از تو بگیره!

من- خوب نابودش کن

غول- برآورده کنم این آرزوتو؟

من- نه فقط قبلش بگو کیه؟

غول- خودت!!!!!

من- هااااااااااااااااااااااان!!!

غول- هان و مرض!

من- ای بابا!

 

غول- تنها کسی که میتونه سلامتی رو ازت بگیره خودت و افکارن و رفتارت هست! تو میتونی جوری زندگی کنی که سالم ترین فرد روی زمین باشی و میتونی جوری زندگی کنی که همین الان بمیری!

من- خوب راهنمایی میکنی که چه جوری سالم بمونم!

غول- اعتدال در همه امور!

من- ای بابا!
غول- متاسفم.... وقت شما تموم شد!دیگه نمیتونم آرزویی برآورده کنم! حالا میتونی 5 تا سوال ازم بپرسی و بعدش من غیب میشم!

من- ای بابا یعنی آرزو دیگه نمیتونم بکنم؟

غول- نه تموم شد(یه سوال)

من- ای بابا یعنی اینو هم جزو سوالا حساب کردی؟

غول- بله(دو سوال)

من- اینو دیگه چرا؟

غول- من گفته بودم سوال... حالا هر سوالی که خواستی میتونستی بپرسی(سه سوال)

من- ای بابا دیگه جرات ندارم حرف بزنم!..... خوب گفتی میگم بقیه چی میخواستند؟

غول- بقیه مثل خودت..... نمیدونستند چی میخوان... بعضی ها وقتشونو از دست دادند! بعضی ها هم ظرفیت چیزی که میخواستند رو نداشتند و هزار بار آرزو کردند که ای کاش به آرزوشون نمیرسیدند!!!(چهار سوال)

من- اوه..... اوه...... اونا هم..... متاسفم واسشون!

غول- شما واسه خودتون متاسف باشید! واسه اونا کسایی هستند که متاسف باشند! و آخرین سوالتون چیه؟

من- اون چهار تا سوال که هیچ فایده ای واسه ما نداشت! چه جوری به یه غول چراغ جادوی دیگه برسم؟

غول- آرزوهات رو معین کن واسه خودت و برای رسیدن بهشون تلاش کن وقتی تونستی بگی که تا الان خیلی واسه رسیدن به آرزوهات تلاش کردی مطمئن باش تو همون لحظه به آرزوت خواهی رسید...!

من- آخه.....

غول- متاسفم...... من باید برم.... خدانگهدار....از این به بعد غول چراغ جادوت ذهن و طرز فکرته! بهش امر کن تا واست برآورده کنه!!!!

......... و غول خیالی ما پر کشید و رفت؛ راستی مگه غولا پر میکشن؟؟؟

خوب پس رفت تو قوری...آخ هواسم نبود قوریمون هم توش چایی بود...

نمیدونم دیگه.... خیالی بود دیگه...!!!!

این بود ماجرای من و غول چراغ جادو.... و تنها فایده ای که داشت واسم این بود که فکرمو مشغول کرد.... این قدر این اتفاق واسم مهم بود که دیگه همه عمرم به این فکر خواهم کرد.... شایدم غول با اومدنش همه چی رو بهم داد.... حالا دیگه آرزوهام مشخصند....غول چراغ جادوی جدید(ذهن و طرز فکرم) تعداد واسش مهم نیست و همه زمانی که میذاره به اندازه تموم عمرته. یه خورده از زمانش که پرید ولی از فردا تلاش میکنم که بقیش از دستم نره! چرا فردا از همین الان تلاش میکنم ! من حساب کردم اگه نذارم هیچ وقتی از زندگیم به بطالت بگذره به هر چی میخوام میرسم!

به بطالت نگذره نه این که همش در حال دویدن به سوی هدف باشم.... من از همین الان هر کاری لازم باشه واسه خوشبختی خودم میکنم و همیشه خودمو خوشبخت میدونم و هر لحظه تلاش میکنم تا از اونی که دیروز بودم بهتر باشم و خوشبخت تر!

غول چراغ جادو گفت اعتدال... پس من میخونم و میزنم و میرقصم و گریه میکنم و درس میخونم و میخورم و میخوابم اما به اعتدال!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/11ساعت 18:7  توسط ابوذر  | 

پـَـَــــ نــــــه پـَـَـــــ ...

دوستم میگه چرا انقدر غذات کم شده ؟ میگم : تو رژیمم ... میگه رژیم لاغری ؟! ...پَـــ نَ پـَـــ رژیم صهیونیستی

معلمم اومده خونمون تمبکمو دیده میگه تمبکه؟ میگم پَـــ نَ پَـــ ساکسیفونه روش پوست کشیدم گردو خاک نره توش .میگه منظورم اینه که میزنی؟ میگم پَـــ نَ پَــــ اون زورش زیاد تره اون منو میزنه میگه بیخیال درسو شروع کنیم؟ میگم پَــ نَ پَـــ من تنبک میزنم شمام برقص با هم پول در بیاریم. بعدش بابام اومده میگه اِ حاااامد ایشون معلمتونه؟ میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ ایشون دوست دخترمه به خاطره گرونی پول نداره ریشاشو بزنه

دوستم زنگ زده میگه چکار میکنی ؟ میگم ماشینمو آوردم تعمیرگاه . میگه مگه خرابه ؟ پَــــ نَ پـَــــ آوردمش تعمیرگاه عیادت دوستای مریضش

قرمه سبزی آوردند رو میز می پرسه:قرمه سبزیه؟؟؟؟؟؟؟؟ پَـــــ نَ پــَـــ کوکو سبزیه آبشو زیاد کردن کم نیاد

زنه رفته دکتر زنان ، دکتر ازش میپرسه بچتون لگد هم می زنه ؟ زنه جواب میده پَــ نَ پَــ، فحش خواهر مادر میده

تو آرایشگاه کار می کردم ... از مشتری می پرسم برات ماسک بذارم؟
میگه ماسک برای جوش صورت و اینا ؟!
پـَــــــــ نَ پَـــــــــ په ماسک اسپایدرمن

رفتم چشم پزشک
میگه واسه سرخی چشمتون اومدین ؟
پـَـــ نَ پـَــــ سرخیش عادیه وسطش سیاه شده

روی تردمیل میدوم ... اومده می گه می خوای لاغر بشی؟؟؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ می خوام ببینم چند اسب ِ بخار قدرت دارم! می تونم پوز ِ یوز پلنگو بزنم یا نه

به مامانم میگم یه سگِ خوب و نژاد دار پیدا کنیم واسه جفتگیری.. میگه واسه سگمون؟؟؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ واسه پسر اشرف خانوم اینا که بچه دار نمیشن

به پسرخاله ام می گم تب کردم میگه: اِ؟ مریض شدی؟
می گم پَـــ نَ پَـــ دمای بدنمو بردم بالا ببینم فنش کار میفته یا نه

رفتم سر قبر بابابزرگم.... یارو اومده پیشم نشسته میگه فوت کردن.؟
پَـــ نَ پَـــ فردا امتحان ریاضی داره خودشو زده به خواب که نره

یارو زده روح الله داداشی رو کشته، حالا گرفتنش میگه حالا چی میشه اعدامم میکنن؟؟ میگم پَـــ نَ پَـــ میری مرحله بعد باید محراب فاطمی روهم بکشی

برگشتم خونه میگه اومدی؟پَـــــ نَ پَـــــــ این لودینگمه : پلیز ویت 40 درصدش مونده هنوز کامل شه میام تو

یه روز با جعبه خيلي بزرگ رفتم اداره پُست، گذاشتم رو ترازو جعبه رو كارمنده اومده ميگه مي خواي پُست كنُي؟!!
گفتم : پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم وزنش كنم ببينم اگه اضافه وزن داره شبها بهش شام ندم

سر جلسه امتحان به جلوییم می گم برسونیا ... می گه چی؟ تقلّب؟؟؟ پـَـَـ نَ پـَـَــــ تنفس ِ دهان به دهان

ساعت 7 صبح داییم به گوشیم زنگ زده برداشتم میگم: بــــــــله!؟
میگه اِ خواب بودی؟
پـَـَـ نَ پـَـَــــ سر صبحی صدامو شکل داریوش کردم حال کنی!

دوستم اومده صاف رفته نشست رو بالشم! میگم:راحتی‌؟ میگه: بلند شم یعنی‌! میگم: پـَـَـ نَ پـَـَـــ بشین قالب باسنت شه یه موقع گم شدی واسه تشخیص هویت ازش استفاده کنیم

رفتم مغازه دارو سوسك كش خريدم . ميگم بريزم زمين اينو؟يارو ميگه پَـــ نَ پَـــ صبح ظهر شب با يه ليوان آب بده سوسكه بخوره...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/09ساعت 14:4  توسط ابوذر  |